داستان عشق
براي عاشقان دل سوخته
ه داستان از منچوهر احترامی از مجله بچه ها...گل اقا براتون اماده کردم. یکی بود یکی نبود.در شهر جادوگرها یگ بچه بد بود که همسشه کارهای بدبد میکرد یک روز پشت دیوار خانه مردم ایستاد و شروع کرد به کار بد کردن. صاحب خانه سرش را از پنجره بیرون اورد و گفت:"پشت دیوار خانه ما کار بد نکن." بچه بد به صاحبخانه محل نگذاشت و به کار بد خود ادامه داد. صاحب خانه بچه را جادو کرد و بچه بد دید دیگر کار بدش تمام نمیشود.فهمید که صاحب خانه او را جادو کرده است.او هم صاحب خانه را جادو کرد و یک جفت شاخ گوزن پیچ در پیچ روی سرش سبز شد. صاحب خانه خواست پنجره را بندد دید سرش داخل نمیرود.فهمید که بچه بد او را جادو کرده و به او گفت:"ول کن تا تو رت ول کنم." بچه بد گفت:"تو اول ول کن." مامور شهر داری از راه رسید که وضعیت بدی پیش اومده و نزدیم است ابروی شهر پیش توریست ها برود.او هم جادو کرد و همه ساختمان های شهر دود شدند و به هوا رفتند. صاحب خانه افتاد پایین.بچه بد در رفت.مامور شهر داری بیکار شد و همه جادوگر ها در بیابان سرگردان شدند. با خود گفتند"چه کنیم؟چه نکیم؟راه بیفتیم برویم تو شهر های اباد دنیا،شاید بتوانیم از راه جادوگری دو قران کاسبی کنیم." حالا شما هر جای شهر که جادوگر و فالگیر و طالع بین و سر کتاب وا کن و چشم بند و تر دست و شیرین کار و چله بند و طلسم فروش دوره گردی که دیدید،بدانید که اهل شهر جادوگراست که دچار بدبختی شده و حالا برای خوشبخت کردن مردم، اواره دور دنیا شده است. خوش باشي عزيز دلم نظرات شما عزیزان: پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 14:50 :: نويسنده : حسين
درباره وبلاگ ![]() من نه عاشق هستم ونه دلداده به گیسوی بلند ونه آلوده به افکار پلید من خودم هستم ویک حس غریب ............ ㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡ تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خو اهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد ㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡㋡ ازین به بعد شاید موزیکای غمگینم اپ کنم آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |